اي مفيد

چشم‌هاش.. چشم‌هات..

یاکریم‌مان رفته. نمی‌دانم کی. نفهمیدم. آخرین باری که دیدمش، تو پشت خط بودی. باران می‌آمد، یا نه.. نمی‌دانم، همه جا را مه گرفته بود. یاکریم‌ نشسته بود آن بالا، با آن چشم‌های سیاه براق زل زده بود به چشم‌های منامروز اتاق را مرتب می‌کردم که مجبور شدم لانه‌اش را بردارم. می‌دانستم دلش را ندارم. پیچیدمش لای پارچه، دادمش به مادر. نمی‌دانم کجا برد. چه کارش کرد. نپرسیدم. کاش می‌فهمیدم چرا رفت. کاش نمی‌رفت. شاید اگر تو نرفته بودی، شاید اگر تو مانده بودی.. یک چیزی می‌گوید آمدن و رفتنش با تو بود. نمی‌دانم. یادم نمی‌آید. هیچ چیز. جز چشم‌هاش.. جز چشم‌هات..


یاد آن ماهی که زنده مانده بود بعد از عید. شش ماه. هر بار نگاهش می‌کردم دلم قرص می‌شد. تا این‌که.. تنگ افتاد و    شکست! دلم هرّی ریخت. تا برسم   مرد.. و بعد همه چیز تمام شد. اما، یاکریم نمرده. کاش برگردد، کاش برگردی..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 19 خرداد 1392